بدعت و تهاجم فرهنگي از آغاز تا سه چهارم اون ور تر
ديروز در برنامهي تلويزيوني مهمان برنامه كه به شغل شريف عطاري مشغول بودند با توجه به علاقهاي كه به حفط سنتها داشت فرمود كه غذاهاي فست فود باعث افزايش نرخ طلاق ميشود. من بعد از اينكه خوب تعجب كردم، فكر كردم كه ايشان بايد واقعاً به سنتها علاقمند باشد كه چنين چرتي بگويد. از طرفي چند وقت پيش از راديو شنيدم كه دولت بحرين يا يكي از اين كشورها به زنها اجازه داده است تا مؤذن بشوند. مجلس بحرين هم اين موضوع را بدعتي در دين و فرهنگ اين كشور دانست و وزير فرهنگ اين كشور را به استيضاح تهديد كرد. در حال نوشتن نامه تبريك و اعلام حمايت به شيخ ميثم آل يه چيزي بودم كه نكته جالبي به ذهنم رسيد و آن اينكه بيشتر كساني كه در تاريخ پايه گزار بدعتي بودهاند از كساني بودهاند كه ما بعدها به آنها افتخار كرده و آنها را مايهي پيشرفت دانستهايم. مللي هم كه مورد تهاجم فرهنگي قرار ميگرفتند (حالا نه با اون شدت كه فرهنگ با چكمه بهشون هجوم بياره) ملل در حال رشد بودهاند. بحث من به طور كلي در حمايت از انعطاف پذيري و پذيرش تغيير است. تصور كنيد:
سال دههزار پيش از ميلاد: يك چيزي تو مايههاي انسان پشمالو وارد غار ميشود و يك گراز را مياندازد جلوي يك انسان نماي جوانتر. پدر: گو گو گو گو. (يعني بيا بچه مراسم خوردن شام را اجرا كنيم.) بچه دو تا سنگ را بر ميدارد تا با كوبيدن آنها روي شكار آن را از نظر ديني حلال كند. ناگهان پدر فرياد ميزند: گو گو. (يعني اين سنگ چخماق چيه تو دستت؟ چرا گرانيت نيست؟) پسر توضيح ميدهد كه من ديروز مراسم را با اين سنگ اجرا كردم و شكار نوراني شد و روز در شب آميخته شد و من سوختم اما در نهايت من آتش را كشف كردم. الان هم نميخواستم مراسم اجرا كنم، ميخواستم آتش روشن كنم تا شكار را بپزم و گرم هم بشويم. از فردا هم ميخواهم بر روي اختراع چرخ كار كنم. در اينجاست كه پدر فرياد ميزند: گو گو گو گو. و با ضربات متوالي سنگ تيز پسر كافر خود را ميكشد. با مرگ اين دانشمند نابغه، بشر چهارهزار و پانصد سال از علم عقب ميماند و نسل ما ميانگين 20% ضريب هوشي را كه ميتوانست داشته باشد، از دست ميدهد.
دو سه هزار سال پيش: پدر خسته و كوفته وارد چادر ميشود. با تعجب به زني كه ساكت كنار چادر نشسته نگاه مياندازد. پدر: «پسر آن زنهايي كه از قبيله دشمن غنيمت گرفته بودم كجا بستي؟ فرار نكنن كه جنس خوب و گرون بودن!» پسر: «آزاد كردمشون. اين يكي موند چون ما همديگر رو درك ميكنيم. با هم فردا ميريم قبيلشون تا من اونو از باباش به قول قبيلهي اينا، خواستگاري كنم. بعد هم با هم چيزي به نام خانواده تشكيل خواهيم داد و بنيان اونو سفت ميكنيم. من اخيراً حتي به اين موضوع فكر ميكنم كه احتمالاً زنها هم نوعي انسان هستند.» پدر فرياد ميزند: «ووووووووووااااااا(يعني تو تهاجم فرهنگي شدي!!!!!!!). ما اينجا فقط ستون مركزي چادرهامون رو سفت ميكنيم.» گرزش را بر سر پسر و دوست دختر جديدش خرد ميكند. شايد اگر اين دو جوان تشكيل خانواده داده بودند. اكنون اين نهاد مدني سفت بود.
آخريش هم همين گاليله. گالي: «آقا به پير به پيغمبر. من كه شب نخوابيدم صبح بلند شم بگم گرده. گرده به خدا.فردا پسفردا مردم به اين اطلاعات نياز دارن. ميخوان ماهواره هوا كنن. شما خودت دقت كن. الان توضيحات مطرح شده در يادداشتهاي من بهتر از توضيحات كتاب شما حركت ستارگان رو توجيه ميكنه.» كشيش يادداشتهاي گالي را بدون اينكه نگاه كند به گوشهاي پرت ميكند. كشيش: تو يه بدعتگزاري كه ميخواي ما رو از آنچه داريم دور كني.
خيلي وقتهاست كه ما تقليد كور كورانه ميكنيم و يا هر چيزي كه بديع باشد (مثل آثار سگ هنري) را به عنوان فرهنگ يا نوآوري ميپذيريم. ولي اگر دقت كنيد در بيشتر موارد كفهي مخالف سنگينتر است و ما تصميمگيري در مورد تغييرات را به معده خود واگذار ميكنيم. تغييرات خوب، (مثل هر چيز خوب ديگري) خوب است. از من نترس چون متفاوت از تو فكر ميكنم. به حرفهايم گوش كن شايد چيز بهتري ارائه ميكنم.
پوياالزمان بيسادفر


